تبليغاتX
کفش کتونی

gholabeton

فاطمه

gholabeton

http://gholabeton.blogfa.com

کفش کتونی

کفش کتونی

کفش کتونی

به نام نیمکت نشینان مدرسه ی عشق

کفش کتونی

باز عید آمد و سالی گذشت
بــر چهــره گل نسیــم نوروز خوش اســت                    در صحن چمن روی دل افروز خوش است

سلام دوستان

امیدوارم در هر جا که هستین شاد باشین و هیولای تنهایی به شما صدمه ای نزنه به امید پیروزی

امسال بهار هم با سبزه ی عید و ماهی های قرمز در خانه را نخواهد زد آسوده باش جز تو کسی در خانه نیست

نمی آیی و من بوسه بر زلف پریشانت می زنم با باد بوسه بر باد میزنم به زلف پریشانت

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط فاطمه |
بدون شرح...
ما از درون تعادل به تاریخمان نگاه نکردیم این تکه پاره کردن‌های تاریخِ ایران محصول تجدّد ماست که باید مورد نقد قرار گیرد. ما اگر نتوانیم این کج فهمی را که ریشه در تجدّدمان دارد، نقد کنیم آنگاه نمی‌توانیم بنشینیم و به طور اصولی سنّتمان را نقد کنیم و بفهمیم که چه بر سر ما آمده است. همین مسئله ی نقد یکی دیگر از گرفتاری‌های تجدّد ماست چراکه بیشتر نقدها ویرانگر است تا راهگشا. یکی از گرفتاری‌های جامعه‌ی ما نگاه اخلاقی‌اش به تاریخ است. شما اگر بخواهید تاریخ را نقد کنید، فریاد مردم بلند می شود که چرا گذشتگان ما را نقد می‌کنید؟ در حالی که ما اگر نتوانیم گذشته را نقد کنیم، نمی‌توانیم ره به جایی ببریم."
دکتر ماشاالله آجودانی،


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط فاطمه |
نقل و قول های عاشقان
ویکتور هوگو : من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید بار دوم هم نگاه کرد

الیور واندل هولمز : عشق شاه کلیدی است که درهای خوشبختی را باز می کند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط فاطمه |
شاید...
در پهنای بی کرانه تفکر از خویش به کیش خواهم رسید تا از دالان پرخروش محبت اب حضور را برداشت کنم و در این میان جبیره ی فراق را بر دل خواهم زد و به مثال چوک و هزاردستان در بهشت اشتیاق نغمه ی اشنایی را سر خواهم داد و با گامهای سره به دنبال تلالو زرنگار انتظار از پل جنون راهی جزیره مجنون خواهم گشت و سوار بر بادهای بی اقلیم حماسی از کنار پنجره های تجلی به سوی دیار تحیر کوچ خواهم نمود و توشه ره را در کوله پشتی معراج از خلعت فنا؛ خوشه معنا و اب استغنا پر خواهم داشت تا حماسه ی جود الهی را با نگاهی فارغ از نگاه جمادی احساس نمایم و در این حال فضاله ی قدح را به رسم رندانگی در کیش عروج خواهم نوشید و به مثال عشاقان دیار وصل در گود کارزار الهی کباده ی مستی خواهم زد و فریاد هستی . تا شاید بدین سان سرسرای هبوط را جانی دوباره بخشم و کویر دل را در مسلخ عشق قربانی نمایم و طاق اسمان جاودانگی را با نقش تحیر ازین بندم و اذان عشق را در وقت ایمان جاری سازم تا صور منیع راحله ی تحول را با چشم دل احساس نمایم و به سهای اکبر در اسمان کرامات خداوند بالباب بدل گردم...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط فاطمه |
چند ضرب المثل بین المللی
1-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.(ضرب المثل آلماني) 2- مردي كه به خاطر " پول " زن مي گيرد، به نوكري مي رود. (ضرب المثل فرانسوي) 3- لياقت داماد، به قدرت بازوي اوست. (ضرب المثل چيني) 4- زني سعادتمند است كه مطيع " شوهر" باشد. (ضرب المثل يوناني) 5- زن عاقل با داماد " بي پول " خوب مي سازد. (ضرب المثل انگليسي) 6- زن مطيع فرمانرواي قلب شوهر است. (ضرب المثل انگليسي) 7- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ي خرابه هم زندگي مي كنند. (ضرب المثل آلماني) 8- داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي لياقت. (ضرب المثل لهستاني) 9- دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح مي دهد. (ضرب المثل ايتاليايي) 10-داماد كه نشدي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي. (ضرب المثل فرانسوي) 11- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكي ثروتمند مي شوي و با ديگري فقير. (ضرب المثل ايتاليايي) 12- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن. (ضرب المثل آذربايجاني) 13- برا ي يافتن زن مي ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كني. (ضرب المثل چيني) 14- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن. (ضرب المثل چيني) 15- اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري اختيار شكمش را در دست بگير. (ضرب المثل اسپانيايي) 16- اگر زني خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوي با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل تركي) 17- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب مي شود. (ماري آمپر) 18- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهي خوب مي شود و گاهي هم بسيار بد. (ضرب المثل اسپانيايي) 19- ازدواج، زودش اشتباهي بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتري است. (ضرب المثل فرانسوي) 20- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيماني است. (سقراط ) 21- ازدواج مثل اجراي يك نقشه جنگي است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. (بورنز) 22- ازدواجي كه به خاطر پول صورت گيرد، براي پول هم از بين مي رود. (رولاند) 23- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است. (ناپلئون) 24- اگر كسي در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است. (محمد حجازي) 25- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست، ولي مي توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم. (خانم پرل باك) 26- با زني ازدواج كنيد كه اگر " مرد " بود، بهترين دوست شما مي شد. (بردون) 27- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل هاي خسته كننده او را اصلاً نخوانيد. (سوني اسمارت) 28- براي يك زندگي سعادتمندانه، مرد بايد " كر " باشد و زن " لال ". (سروانتس) 29- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " مي خواهد. (كريستين) 30- تا يك سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتي هاي يكديگر را نمي بينند. (اسمايلز) 31- پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روي هم بگذاريد. (فرانكلين) 32- خانه بدون زن ، گورستان است. (بالزاك) 33- تنها علاج عشق، ازدواج است. (آرت بوخوالد) 34- ازدواج پيوندي است كه از درختي به درخت ديگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو " زنده " مي شوند و اگر " بد " شد هر دو مي ميرند. (سعيد نفيسي) 35- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايي، سه ماه عاشقي ، سه سال جنگ و سي سال تحمل! (تن) 36- شوهر " مغز" خانه است و زن " قلب " آن. (سيريوس) 37- عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق. (بالزاك) 38- قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و داراي هيچ نظريه اي نيستم. (لرد لوچستر) 39- مرداني كه مي كوشند زن ها را درك كنند، فقط موفق مي شوند با آنها ازدواج كنند. (بن بيكر) 40- با ازدواج، مرد روي گذشته اش خط مي كشد و زن روي آينده اش. (سينكالويس) 41- خوشحالي هاي واقعي بعد از ازدواج به دست مي آيد. (پاستور) 42- ازدواج كنيد، به هر وسيله اي كه مي توانيد. زيرا اگر زن خوبي گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگي مي شويد. (سقراط) 43- قبل از رفتن به جنگ يكي دو بار و پيش از رفتن به خواستگاري سه بار براي خودت دعا كن. (يكي از دانشمندان لهستاني) 44- مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. (كارول بيكر) 45- من تنها با مردي ازدواج مي كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، براي او عزيزتر باشم . (آگاتا كريستي) 46- هر چه متأهلان بيشتر شوند، جنايت ها كمتر خواهد شد. (ولتر) 47- هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ي شادي همسرش بالا نمي برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش مي داند. (جانسون) 48- زن ترجيح مي دهد با مردي ازدواج كند كه زندگي خوبي نداشته باشد، اما نمي تواند مردي را كه شنونده خوبي نيست، تحمل كند. (كينهابارد) 49- اصل و نسب مرد وقتي مشخص مي شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا مي كنند. ( شاو) 50- وقتي براي عروسي ات خيلي هزينه كني ، مهمان هايت را يك شب خوشحال مي كني و خودت را عمري ناراحت! (روزنامه نگار ايرلندي) 51 – هيچ زني در راه رضاي خدا با مرد ازدواج نمي كند. (ضرب المثل اسكاتلندي) 52 – با قرض اگر داماد شدي با خنده خداحافظي كن. (ضرب المثل آلماني) 53 – تا ازدواج نكرده اي نمي تواني درباره ي آن اظهار نظر كني. (شارل بودلر) 54 – دوام ازدواج يك قسمت روي محبت است و نه قسمتش روي گذشت از خطا. (ضرب المثل اسكاتلندي) 55 – ازدواج پديده اي است براي تكامل مرد. (مثل سانسكريت) 56 – زناشويي غصه هاي خيالي و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل مي كند. (ضرب المثل آلماني) 57 – ازدواج قرارداد دو نفره اي است كه در همه دنيا اعتبار دارد. (مارك تواين) 58 – ازدواج مجموعه اي ازمزه هاست هم تلخي و شوري دارد. هم تندي و ترشي و شيريني و بي مزگي. (ولتر)
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط فاطمه |
یه بازی فلش قشنگ
High School Library

">بازی

از طریق hint به دستورها عمل کنید و بعد از زنه عکسای ناجور بگیرید

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط فاطمه |
موش و گربه
اگر داری تو عقل و دانش و هوش - بیا بشنو حدیث گربه و موش

بخوانم از برایت داستانی - که در معنای آن حیران بمانی

ای خردمند عاقل ودانا - قصه‌ی موش و گربه برخوانا

قصه‌ی موش و گربه‌ی مظلوم - گوش کن همچو در غلطانا

از قضای فلک یکی گربه - بود چون اژدها به کرمانا

شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر - شیر دم و پلنگ چنگانا

از غریوش به وقت غریدن - شیر درنده شد هراسانا

سر هر سفره چون نهادی پای - شیر از وی شدی گریزانا

روزی اندر شرابخانه شدی - از برای شکار موشانا

در پس خم می‌نمود کمین - همچو دزدی که در بیابانا

ناگهان موشکی ز دیواری - جست بر خم می خروشانا

سر به خم برنهاد و می نوشید - مست شد همچو شیر غرانا

گفت کو گربه تا سرش بکنم - پوستش پر کنم ز کاهانا

گربه در پیش من چو سگ باشد - که شود روبرو بمیدانا

گربه این را شنید و دم نزدی - چنگ و دندان زدی بسوهانا

ناگهان جست و موش را بگرفت - چون پلنگی شکار کوهانا

موش گفتا که من غلام توام - عفو کن بر من این گناهانا

گربه گفتا دروغ کمتر گوی - نخورم من فریب و مکرانا

میشنیدم هرآنچه میگفتی - آروادین قحبه‌ی مسلمانا

گربه آنموش را بکشت و بخورد - سوی مسجد شدی خرامانا

دست و رو را بشست و مسح کشید - ورد میخواند همچو ملانا

بار الها که توبه کردم من - ندرم موش را بدندانا

بهر این خون ناحق ای خلاق - من تصدق دهم دو من نانا

آنقدر لابه کرد و زاری کردی - تا بحدی که گشت گریانا

موشکی بود در پس منبر - زود برد این خبر بموشانا

مژدگانی که گربه تائب شد - زاهد و عابد و مسلمانا

بود در مسجد آن ستوده خصال - در نماز و نیاز و افغانا

این خبر چون رسید بر موشان - همه گشتند شاد و خندانا

هفت موش گزیده برجستند - هر یکی کدخدا و دهقانا

برگرفتند بهر گربه ز مهر - هر یکی تحفه‌های الوانا

آن یکی شیشه‌ی شراب به کف - وان دگر بره‌های بریانا

آن یکی طشتکی پر از کشمش - وان دگر یک طبق ز خرمانا

آن یکی ظرفی از پنیر به دست - وان دگر ماست با کره نانا

آن یکی خوانچه پلو بر سر - افشره آب لیمو عمانا

نزد گربه شدند آن موشان - با سلام و درود و احسانا

عرض کردند با هزار ادب - کای فدای رهت همه جانا

لایق خدمت تو پیشکشی - کرده‌ایم ما قبول فرمانا

گربه چون موشکان بدید بخواند - رزقکم فی السماء حقانا

من گرسنه بسی بسر بردم - رزقم امروز شد فراوانا

روزه بودم به روزهای دگر - از برای رضای رحمانا

هرکه کار خدا کند بیقین - روزیش میشود فراوانا

بعد از آن گفت پیش فرمائید - قدمی چند ای رفیقانا

موشکان جمله پیش میرفتند - تنشان همچو بید لرزانا

ناگهان گربه جست بر موشان - چون مبارز به روز میدانا

پنج موش گزیده را بگرفت - هر یکی کدخدا و ایلخانا

دو بدین چنگ و دو بدانچنگال - یک به دندان چو شیر غرانا

آندو موش دگر که جان بردند - زود بردند خبر به موشانا

که چه بنشسته‌اید ای موشان - خاکتان بر سر ای جوانانا

پنج موش رئیس را بدرید - گربه با چنگها و دندانا

موشکانرا از این مصیبت و غم - شد لباس همه سیاهانا

خاک بر سر کنان همی گفتند - ای دریغا رئیس موشانا

بعد از آن متفق شدند که ما - می‌رویم پای تخت سلطانا

تا بشه عرض حال خویش کنیم - از ستم‌های خیل گربانا

شاه موشان نشسته بود به تخت - دید از دور خیل موشانا

همه یکباره کردنش تعظیم - کای تو شاهنشهی بدورانا

گربه کرده است ظلم بر ماها - ای شهنشه اولم به قربانا

سالی یکدانه میگرفت از ما - حال حرصش شده فراوانا

این زمان پنج پنج میگیرد - چون شده تائب و مسلمانا

درد دل چون به شاه خود گفتند - شاه فرمود کای عزیزانا

من تلافی به گربه خواهم کرد - که شود داستان به دورانا

بعد یکهفته لشگری آراست - سیصد و سی هزار موشانا

همه با نیزه‌ها و تیر و کمان - همه با سیف‌های برانا

فوج‌های پیاده از یکسو - تیغ‌ها در میانه جولانا

چونکه جمع آوری لشگر شد - از خراسان و رشت و گیلانا

یکه موشی وزیر لشگر بود - هوشمند و دلیر و فطانا

گفت باید یکی ز ما برود - نزد گربه به شهر کرمانا

یا بیا پای تخت در خدمت - یا که آماده باش جنگانا

موشکی بود ایلچی ز قدیم - شد روانه به شهر کرمانا

نرم نرمک به گربه حالی کرد - که منم ایلچی ز شاهانا

خبر آورده‌ام برای شما - عزم جنگ کرده شاه موشانا

یا برو پای تخت در خدمت - یا که آماده باش جنگانا

گربه گفتا که موش گه خورده - من نیایم برون ز کرمانا

لیکن اندر خفا تدارک کرد - لشگر معظمی ز گربانا

گربه‌های براق شیر شکار - از صفاهان و یزد و کرمانا

لشگر گربه چون مهیا شد - داد فرمان به سوی میدانا

لشگر موشها ز راه کویر - لشگر گربه از کهستانا

در بیابان فارس هر دو سپاه - رزم دادند چون دلیرانا

جنگ مغلوبه شد در آن وادی - هر طرف رستمانه جنگانا

آنقدر موش و گربه کشته شدند - که نیاید حساب آسانا

حمله‌ی سخت کرد گربه چو شیر - بعد از آن زد به قلب موشانا

موشکی اسب گربه را پی کرد - گربه شد سرنگون ز زینانا

الله الله فتاد در موشان - که بگیرید پهلوانانا

موشکان طبل شادیانه زدند - بهر فتح و ظفر فراوانا

شاه موشان بشد به فیل سوار - لشگر از پیش و پس خروشانا

گربه را هر دو دست بسته بهم - با کلاف و طناب و ریسمانا

شاه گفتا بدار آویزند - این سگ روسیاه نادانا

گربه چون دید شاه موشانرا - غیرتش شد چو دیگ جوشانا

همچو شیری نشست بر زانو - کند آن ریسمان به دندانا

موشکان را گرفت و زد بزمین - که شدندی به خاک یکسانا

لشگر از یکطرف فراری شد - شاه از یک جهت گریزانا

از میان رفت فیل و فیل سوار - مخزن تاج و تخت و ایوانا

هست این قصه‌ی عجیب و غریب - یادگار عبید زاکانا

جان من پند گیر از این قصه - که شوی در زمانه شادانا

غرض از موش و گربه برخواندن - مدعا فهم کن پسر جانا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 8:49 قبل از ظهر توسط فاطمه |
آخرین دیداربا قوی زیبا
تا ماشین توقف کرد با آخرین سرعت شروع به دویدن کردم حتی در ماشین را هم نبستم . دکمه اسانسور را فشار دادم،زمان چقدر کند می گذشت،نتوانستم منتظر آسانسور شوم ،به طرف پله ها دویدم،پله ها را دوتا یکی طی کردم،طولی نکشید که خود را در طبقه چهارم یافتم. آنقدر آشفته بودم که حال خودم را نمی فهمیدم،انگار چیزی در وجودم گم بود،انگار قلبم با تردید می تپید،داشتم می لرزیدم ،اما نمی دانم از ترس بود یا از سرما؟! به انتهای سالن رفتم ، در اتاق ۲۴ را که باز کردم دیدم اتاق خالی است! قلبم ریخت اما آرام زمزمه کردم دیدی حالش بهتر شده ، مرخصش کردند در عین حال صدایی دیگر در گوشم زمزمه می کرد یعنی کجااست؟؟! دوباره با خود گفتم حتما منتقلش کرده اند یک اتاق دیگر. در حالی که به خوبی می دانستم با این حرفها تنها خودم را دلداری می دهم تا توان آنرا داشته باشم که لحظاتی بیشتر بر سر پاهایم که به شدتمی لرزیدند بایستم. به سوی بخش پذیرش رفتم . از پرستار پرسیدم : ببخشید مریض اتاق ۲۴ کجاست؟ پرستارکه سرش خیلی شلوغ بود ، گوشی تلفن در دست نگاهی به من انداخت و گفت: اسم مریض؟ با صدائی لرزان گفتم: مریض اتاق ۲۴ ، همین رو برو ، نمی دانید کجاست؟مرخص شده ، مگه نه؟ فکر کنم همین چند دقیقه پیش ترخیص شده باشه.... پرستار گوشی را گذاشت وبه چهره رنگ پریده ام خیره شد و این بار آرامتر از قبل گفت:شما چکاره اش هستین؟ و من در دل تکرار کردم من چکاره اش هستم؟من چه نصبتی با او دارم؟؟! در حالی که نمیدانستم چه باید بگویم!! با نگاهی مضطرب به پرستار خیره شده بودم.پرستار دوباره تکرار کرد خانوم شما چکاره اش هستین؟حالتون خوبه؟ و من ناگهان گفتم: نامزدش هستم! سرش را پائین انداخت،انگار تاب نگاه به چشمان منتظرم را دیگر نداشت و آرام گفت: متاسفم . برید طبقه ۲ . انتهای سالن دست چپ! با خود تکرار کردم طبقه دوم، انتهای سالن، دست چپ... با عجله از پله ها پائین آمدم،و همچنان با خود زمزمه می کردم طبقه دوم،انتهای سالن، دست چپ... به طبقه دوم که رسیدم ابتدای راهرو تابلویی نصب شده بود که بر رویش نوشته شده بود " سردخانه" و من بی توجه به عبارت روی تابلو هنوز با امید واری قدم بر می داشتم. به انتهای سالن که رسیدم دیدم خواهرش با چشمهایی که دیگر در آن امیدی دیده نمی شد از اتاقی بیرون آمد . به طرفش دویدم ، در حالی که میلرزیدم و اشک بی امان از چشمانم جاری بود گفتم: من آمدم. کجاست؟ سرش پایین بود، خیلی خوب می دانستم معنای این سکوت چیست اما ترجیح دادم معنایش نکنم .. می دانستم که دیر رسیدم. می دانستم که دیگر هیچگاه گرمای وجودش را حس نخواهم کرد، می دانستم که دیگر طنین صدایش در گوشم زمزمه نخواهد شد،دیگر دوستت دارم را از زبانش نمی شنوم. می دانستم که .... همه اینها را بهتر از خواهرش می دانستم اما نمی خواستم این سکوت را با این معانی باور کنم. خواهرش هنوز حرفی نزده بود که دوباره در همان اتاق باز شد و چند نفر مادر ش که اشک بی حالش کرده بوداز اتاق بیرون آوردند. همه چیز مثل کابوس بود،چند بار گفتم همه اینها خواب است،همه اش خواب است....و با فریاد گفتم:به من بگوئید که خواب هستم،بگوئید اینها فقط کابوسهایی است که خیلی زود تمام می شود...... اما هیچ صدائی نگفت که من خواب هستم! دیدم برادر و پدرش رو به رویم ایستاده اند.با حالی زار نگاهشان کردم.همه چیز گویا بود اما من نمی خواستم باور کنم.پدرش خیره به من نگاه می کرد طوری که حس می کردم خاطره ای هستم برایش اما مرده.... با صدایی نالان گفتم حداقل بگوئید کجاست.... هیچ کدام جوابی نمی دادند و تنها نگاه می کردند،انگار زمان متوقف شده بود ،انگار کسی صدایم را نمی شنید ،انگار من نیز مرده بودم. ناخودآگاه جیغ کشیدم وگفتم: لعنتی ها حرف بزنید دیگه. بگوئید کجاست؟؟ خواهرش سربلند کرد . چشمانش سرخ سرخ بود، اما اشکی در چشمانش دیده نمی شد منتظر بودم تا حرفی بزند اما همچنان خیره به من نگاه می کرد . برادرش سینه به سینه ام ایستاد،چشمانش مثل ابرهای بهاری می بارید آرام گفت :می خواهی ببینیش؟ گفتم: آره،به خدا خیلی دلتنگشم..... به چشمان منتظرم خیره شد ، همدردیش را به خوبی حس می کردم اما دلتنگیم را نمی فهمید. با چشمانش به من نشان داد که باید به کجا بروم،نگاهش مکان دیدار را نشان می داد. دلم می گفت عزیزم در اتاق منتظر است،دری را که بر روی آن نصب شده بود" سردخانه" باز کردم، دیگر مطمئن بودم که تنها مانده ام ،بدون تکیه گاه و بی هیچ پشت و پناهی ....پشت و پناهم رفته بود. بی اختیار قدم بر میداشتم از میان تمام تختها به سمت تختی رفتم که حسم می گفت عزیزترین کسم بر رویش آرام خوابیده. وقتی ملحفه سفید را از روی صورت زیبایش کنار زدم دیگر در این مکان و زمان نبودم،قلبم نمی تپید،خیره نگاه می کردم و خاطرات در مقابل دیدگانم رژه می رفتند. عشق من آرام و ساکت درحالی که لبخندی بر گوشه لبانش بود به خوابی ابدی فرو رفته بود . آرام درگوشش زمزمه کردم مگر عشق هم به خواب می رود؟بیدار شو ...... دستانش را در دست گرفتم ، گرمای نه چنداد زیاد بدنش نشان از آن بود که مدت زیادی از آرام گرفتنش نگذشته. نالان زمزمه میکردم:همه اش ۲۴ سال...فقط ۲۴ سال ،چقدر زود به خواب رفتی رفیق نیمه راه، قول وقرارها یادت رفت؟مگر نمی گفتی دلم میخواد بابا بشم،یه دختر سفید مو فرفری دلم می خواد.... همیشه میگفتی: " دوست دارم دخترهام مثل تو باشند و پسرهام مثل خودم . چون پسر باید به باباش بره" اشکهایم همچنان بر گونه هایم سرازیر بود و گونه هایش را می بوسید.خم شدم ، سرش را بوسیدم. موهایش نامرتب بود ، با دست موهایش را مرتب کردم . ته ریش خفیفی داشت .آرام در گوشش زمزمه کردم: عزیزم تو که اینقدر شلخته نبودی !! یادته همیشه وقتی میخواستی من را برسونی مدرسه مجبورم می کردی به زور گونه زیبات را ببوسم ؟ میگفتی حیف بوسم نکنی، تازه اصلاح کردم... یادته؟ یادته همیشه دکمه های بلوزت را نمی بستی یا یکی در میون می بستی تا من درستشان کنم؟؟ یادته ساعت ۵ صبح بیدارم میکردی که هم برسیم باهم صبحانه بخوریم و هم دانشگاه تو دیر نشه؟؟ یادته؟؟یادته توی خونه عطر نمی زدی ؟؟ می گفتی تو باید برام عطر بزنی؟؟ همیشه هم عطرهات را توی ماشین می گذاشتی؟ آخه قربونت برم من . تو که بی وفا نبودی . تو که همیشه حرف از وفاداری میزدی الأن چی شد؟؟ الآن دیدی کی بی وفا شد؟ یادت رفت حرفهایی که توی گوشم زمزمه می کردی؟یادت رفت حرف همیشگیت را که می گفتی : هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه من و تو را از هم جدا کنه . برای مردن هم هردوتامون باهم میمیریم. یادته؟؟پس چی شد؟ سرم را بلند کردم ونگاهی به اطراف انداختم ، کسی نبود.... یعنی کسی نمی خواست خلوت مارا به هم بزند. دلم می خواست بغلش کنم . سرش را بر روی سینه ام گذاشتم و غرق در بوسه اش کردم . هنوزم تنش بوی ادکلن مخصوصش را می داد . وای که من عاشق این بو بودم!!! ناگاه صدای برادرش را شنیدم که می گفت :یک ساعتی از ورودت به اتاق گذشته بیشتر از این اجازه نمی دهند در کنارش بمانی . به صورتش نگاه کردم،مهتابی بود مثل فرشته ها و نالان گفتم:می بینی دیگر نیستی تا بگوئی می خواهی در کنارت بمانم،همه چیز تمام شد،اینجا پایان راه است،پایان عشق ،شاید پایان زندگی برای هردوی ما..... خداحافظ زیبای من.... { قوی زیبا} شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد *** فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی *** رود گوشه ای دورو تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب *** که خود در میان غزلها بمیرد گروهی برآنند کاین مرغ شیدا *** کجا عاشقی کرد.آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد *** که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم *** ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا برآمد *** شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش وا کن *** که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط فاطمه |
سیندرلا
یکی بود ، دو تا نبود ، سه تا بود ، چهارتا نبود ( اصلا" به ما چه که چند تا بود
چند تا نبود ) زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل بی پدر
مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی،
روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود . سیندرلا با نامادریش
که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد
. بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا
خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه
ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو
دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو
آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهی
بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود .
 .... القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زیر دلش زده بود ،
خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش
: بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ..... مامانش : تو غلط می کنی پسره
ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟......... شاهزاده : مامان
تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم .....مامانش در
حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای
با کی مزدوج شی؟ ....... شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می
میرم ...... مامانش : من از فردا سر سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب
ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم.
خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با
کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز
مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا
با پس گردنی برات بگیرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا
نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی؟ولی مامانش نمی
دونست که اون هیچ وقت آدم نمی شه چون اون پینوکیو بود که آخرش آدم شد.
جونم براتون بگه که روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند .
زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه
میمون، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی
چنده ، شده بود ونوس شایدم اورانوس یا شاید مریخ ( من چه می دونم ، مگه من اونجا
بودم ، مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود  ) . صغرا خانم حسود چشم در
اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه
کشید و اشک ریخت. یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه
دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد ....سیندرلا گفت : سلام....... فرشته :
گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟ ...... سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم
.......فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ،
زود باش آرزو کن ...... سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم ......
فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده
درازه........ سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ ....
سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین نداشت .
زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا
موتور دارید؟ یارو گفت : نه نداریم. سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت
؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟ فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می
خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون
می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا
سوار این شو برو ، سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم .
فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!! سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون
، به دردت می خوره؟ .... فرشته : بعله می خوره .....سیندرلا : پس مبارکه انشاالله.
خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا
تبدیل شو به پرشیا.
بیچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای. فرشته
به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟....... سیندرلا : نه ندارم
........ فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟..... سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم
امتحان بدم...... فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام
کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بودو داشت با
افسوس به پرشیا نگاه می کرد . سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، مثل پسرای
امروزی(بد قیافه خودتی) . سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی
نمیرم.....فرشته : چرا نمیری؟........ سیندرلا : آبروم می ره....... فرشته : همینه
که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم ....... سیندرلا : پس حداقل به این
گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه.
خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی
رسیدند اونجا دیدیند وای چه خبره !!!!! شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ،
جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد. زری و پری هم جوگیر شده بودند و
داشتند تکنو می زدند. صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی
چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود)
خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش
شد. سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و
ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم منو می گیری ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات
چنده ؟...... سیندرلا : 37 ..... شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد
گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه.
خلاصه عزیزان من شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه
آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ، به هیچ خری هم ربط نداره .
همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس
یالا ... سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم
مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به
کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد
تا بچه به دنیا آوردند .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط فاطمه |
پیشی
سلام به برو بکس پریده

ماه رمضونتون مبارک 

بچه تو اون ور کامپیوتر چیکار میکنی به جای رازو نیاز و ختم قرآن اومدی وبلاگ مردمو ختم میکنی

خوب بگذریم خوبی؟ خوش می گذره؟تابستونم که داره تموم می شه و من هنوز دارم با مامانم کلنجار می رم که اگه ارم دوره حداقل منو ببر پارک بسیج 

میبینم که هیچ کس نظر نمی ده بیام بزنم تو گوشت بچه ی بی تربیت

خب بریم سر موضوع تیتر ما یک ۲ سالی می شه که یک گربه سیاه سیاه عین زغال با چشمای سبز و با دم بلند (پس احتمال جن بودنش صفره ok?) این دختره پارسال بچه دار شد ۳تا بچه گربه با مزه ولی پارسال با ما دوست نبود به خاطر این نزاشت حتی بهشون درست حسابی دست بزنیم۲ تاشون مردن و یکیش که عین خوش سیاه بود زنده موند پسر بزرگش بود سال بعد با یک آقا گربه جدید می پرید اون شکمش سفید بود پشتش مشکی مامان گربه ۳ ماه حامله بود بابای بی غیرت بچه ها هم گذاشت در رفت یک روز دیدیم اومد جلوی ما مانور داد اومد خودشو لوس کرد که نازش کنیم یه شکمش بزرگ شده بود که نگو بعد چند روز  اومد دیدیم شیکمش عین اولش صاف شده ولی سینه هاش متورم بود فهمیدیم زاییده تا یه ماه رنگ بچه هاشو نشونمون نداد تا یه روز داشتم با موبایل پای پنجره حیاط بازی می کردم که صدای یک میوی بچه گربه شنیدم شصتم خبر دار شد که بچشه هاشو رو کرده سریع پریدم تو حیاط دیدم بله ۴ گوگولی زاییده  سه تاشوم ۳قلو بودن و به باباشون رفته بودن یکیش هم به جدش مامان بزرگ هجیر بزرگ رفته بود اسمشو گذاشتیم بیژن اسم اون ۳  قلو هارو هم گذاشتیم ساناز و سارا این دو کپ هم بودن با تفاوت رنگ چشم سومی هم تفاوتش این بود که صورتش یه ورش سفید بود اونورش مشکی عین دزد های دریایی اسمش سمیرا بود خانوم تو شوفاژ خونه زاییده بود بعد یه ما اوناره اورده بالا این مامانه هم دم به دیقه با لیس می شستشون و بهشون شیر می داد اینا هم خیلی جک می خوردن یه شب که آسمون ابری بود دیدیم مامان گربه سرشو بسمت آسمون کرده و صداهای عجیب غریب در میاره  ما نفهمیدیم یعنی چی فردا صبح دیدیم هیچ خبری از هیچ کدومشون بعد یه صدایی اومد گوشمو تیز کردم که ببینم از کجاست دیدم صدا از زیر را پله ی پایینی ها میاد رفتم دیدم ین وروجکا دارن با یونولیتای وسایل پایینی ها کشتی می گیرن از نفس افتادم تونستم ۳ تا خواهرا رو بیارم بالا ولی هر چی گشتم خبری از بیژن نبود اومدم بالا که پارسا همسایه بالاییمون با دوستش مسیح یک بچه گربه یتیم آورد که کپ بیژن بود اسمشو گزاشتیم عسل از بیژن خیلی تپل تر و خوشگل تر بود مامانه  داشت شاخ در میاورد با خودش می گفت بیژنم که پایین بود پس این کیه ولی بازم لیسش زد و بهش شیر داد بعد دستشو گرفت و رفت پایین ما با تعجب  داشتیم  دنبالش میکردیم دیدیم رفت پایین و بیژنو صدا کرد وقتی اومد جلو مامانه جا خورد که کدوم بیژنه نا خواسته مجبور شد که عسلو به فرزندی قبول کنه چون آخرش خودشم نفهمید کدومشون بیژنه پس بچه های مامان گربه شدن ۵ تا...

بچه ها تا چند روز تو کف این موضوع بمونین تا آپ کنم

جماعت در حال شیر خوردن

بیژن

دزد

عسل

فینگیل خان

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط فاطمه |
برای تازه شدن دیر نیست!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک
غزل آمد که حالم را گرفت

 

ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط فاطمه |
برای تازه شدن دیر نیست!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک
غزل آمد که حالم را گرفت

 

ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط فاطمه |
ماماننننننننننننننننننننننننننننن
سلام
ای خدا این چه مصیبتییه که برای بار 9 بر سرم اوردی
متاسفانه مدرسه ها اخر باز شد دیگه ولگردی بی ولگردی بخور بخواب تعطیل
امروز صبح روزمو با یک واکسن جانانه شروع کردم و یک عالم حال گیری بود
درد داشت
و در ادامه روز همش غصه خوردم که می خوام برم مدرسه نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط فاطمه |
تولد
امروز وبلاگ من 1 سال و 13 روزش شد کامپیوترم در عین واحد با یک ضربه نا جوان مردانه 3 تا از وسایل کامپیوتر رو همزان سوزوندم مادربرد نازنینم با منبع تغذیه با سی دی رایتر مقتول واقع شدند به خاطر همین 13 روز بعد اومدم بیاپم
خب پس تولدددددددددددددددددددددددددددد تولد تولدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت مبارگ بیا شمعا رو فوت کن همیشه زنده باشی

تولد

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط فاطمه |
مامان جون روزت مبارک
سلام                                                                                                                             خوبین؟                                                                                                                       باعث خوشبختیه منه که شروع دوباره وبلاگم مصادف با ولادت سرور همه ی مونث ها یعنی فاطمه ی زهرا ام ابیها و نور چشم پدرش محمد(ص)(صلوات) می باشد.روز مادر و زن و همه ی دختران و همه کسانی که اسمشون فاطمه یا زهرا یا هر دوست تبریک می گم و دعا می کنیم همه از این روز مبارک شفا بگیرندو این عکسو که از سال پیش دوست داشتم به مناسبت این روز توی وبلاگم بزارم تقدیم همه ی مامانای عزیز ایرونی می کنم.

مامی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط فاطمه |
15 خرداد
چه راحت گول خوردند
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط فاطمه |
.::عیدی::.
نوروز تو راهه خوش باشین

عید

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط فاطمه |
غلام علی و شمسی خانم
غلام علی و شمسی خانم 

 

به زودی داستان این دو تا زوج خوش بخت رو می نویسم

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط فاطمه |
تازه وارد!!

... من فردا طي يک حکم آسماني - زميني به دنيا تبعيد خواهم شد !!!

همه تلاشم براي اينه که به دليل حسن خلق وخوش رفتاري

 هرچه زودتر محکوميتم بخشيده شه و ...

برگردم ...!!!
نی نی

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط فاطمه |
یلدا عشقه
سمیلیک به برو بچ

شب یلدای همه مبارک ایشا ا... به همه خوش بگذره ما که مهمونیم

                                                                         

                                                                          

                                                                

                                                     

                                                                 

                 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط فاطمه |
سیلیم
سلام خوشگل موشگلا

خوبین چمتورین؟یک خبر دسته اول داشتم که تو گلوم قلمبه شده بود می دونین تاریخ تولد احمدی نزاد چنده؟هااااا  نمیدونه کسی خودم می گم ۶ ابان می دونین از کجا فهمیدم ساعت ۸ صبح دیروز وقتی می خواست رای بندازه ازشناسنامش فیلم گرفتن فقط حیف شد حواسم به اسم بابا مامانش نبود!!!گربه

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط فاطمه |
تولد تولد تولدم مبارک
تولدم مبارک

تولد تولــــــــــــــــــــــــــــدم مبــــــــــــــــــــــــــــارک مبارک مبارک مبارک رکـــــ رکـــــ رکــــــــــ

سمیلیکوم خوفین  تولدم مبارک (۱۲+۱)رو به خوبی خوشی رد کردیم و وارد ۱۴شدیم از حضار گرامی انتظار کادو و کامنت تبریک نداریم )بخدا این اولین دروغ بعد تولدم بود مامان گفت وقتی بدنیا اومدی تو گریه می کردی و همه می خندیدن با خودم گفتم اون موقع که خدا کنه وقتی از دنیا می ری تو بخندی و دیگران گریه کنن )حالا همه ابقوره نگیرن من هنو زندم)

بای بای هانی ها

 کیک تولد

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط فاطمه |
پستونک مدرن
نی نی

بیچاره ها رو ببین چهره ی معصومشونو از بین بردن!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط فاطمه |
عشق کابینتی!!!!!

بازیگران:آقای قاشق.خانم چنگال.آقای ملاقه.خانم کفگیر.خانم کارد میوه خوری                   

نویسنده و کارگردان:فاطمه                                                                                              

تهیه کننده:کارخانجات تولیدی ظروف                                                                                           


یک ریال

توی کابینت خونه ما غوغا شده بود و همه فهمیده بودند که آقای قاشق شکم گنده عاشق خانم چنگال با کلاس شده همه توی گوش هم پچ پچ می کردند و در مورد مهمونی حرف می زدند و اینکه آقای قاشق با دیدن خانم چنگال آنقدر حواسش پرت شده که همه غذاها از لب و لوچه اش بیرون ریخته و همه قاشق ها مسخره اش کرده اند.پدر و مادرش آقای ملاقه و خانم کفگیر هم خیلی خجالت می کشیدند و از دست آقای قاشق عصبانی بودند.                                                         آقای قاشق چند روز بود که چیزی نمی خورد و ناراحت گوشه ای نشسته بود خیلی لاغر شده بود کم کم داشت شبیه کارد میوه خوری مادر ناتنی چنگال می شد تا اینکه کفگیر خانم و آقای ملاقه تصمیم گرفتند به خاطر پسرشونم که شده برن برای پسرشون خواستگاری خانم چنگال. 

اول عشق

دو ریال

خانم کارد میوه خوری همین طور مات و مبهوت مونده بود و به غذا خوردن آقای قاشق نگاه می کرد . بعد با عصبانیت پرسید:((خانم کفگیر  پسر شما از بچگی انقدر چاق بودند؟))خانم کفگیر در حالی که خودشو  جمع و جور می کرد تا لاغر به نظر برسه گفت:((راستش پسرم چاق نیست!! فقط یه ریزه استخون بندیش درشته.))                                                                                               خانم چنگال که داشت از لای در توی اتاق و نگاه می کرد عصبانی شد و توی اتاق رفت و با دنده هایش  توی شکم گنده ی آقای  قاشق کوبید و گفت:((من اگر بمیرم هم حاضر نیستم زن قاشق شکم گنده و بی قباره ای مثل تو بشم...)) آقای قاشق که در اون لحظه شکست عشقی خورده بود از ناراحتی غش کرد و افتاد روی زمین و...وقتی بهوش اومد و یک هو چشمش افتاد توی چشم خانم چنگال و اشکش که حاصل از شکست عشقی بود سرازیر شد.در همون حال خانم چنگال از خجالت سرخ شده بود دلش برای اقای قاشق سوخت و قبول کرد که اگه آقای قاشق رژیم بگیره و از لوازم تن آرا استفاده کنه تا خوشتیپ ولاغر شه(مثل این بچه سوسولای تهرون)تاباهم ازدواج کنند.

خواستگاری

سه ریال

خانم چنگال همین طور داشت گریه می کرد چون پسرکوچکشون قاشق چایخوری که تازه به دنیا اومده بوده مثل پدرش آقای قاشق چاق و خپل شده بود.و آقای قاشق هم نه تنها لاغر نشده بود بلکه دیگه داشت مثل پدرش تبدیل به ملاقه می شد.

شکست عشق

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط فاطمه |

تولد یعنی چی؟

عارفانه زیستن

                        صادقانه به دیگران پیوستن

           عاشقانه رفتن

                        و آرام سر به زمین گذاشتن

 

راستی تولد به معنیه چیه  ما چرا افریده شدیم چرا زندگی می کنیم چرا نفس می کشیم چه جوری ادم به وجود اومده چرا هیچ چیز نمی دونیم چرا چرا چرا و هزاران چرا های دیگه؟man

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط فاطمه |
عمو پورنگ
سه شنبه مامان به منو ابجی گفت بیاین بریم پارک ازادی رو ببینیم من گفتم پس جمعه بریم که عمو پورنگ میاد(مرتیکه ی مضحک)مامان گفت خوب پس چه بهتر جمعه بعد اذون مغرب میریم بالاخره جمعه رسید و ما رفتیم سر کوچمون تا از ایستگاه مترو که اونجاست بریم ایستگاه ازادی پیاده بشیمو تا میدون با اتوبوس بریم ما هم بی خبر از هیچ چیز رفتیم تو ایستگاه و به سمت ازادی  تو قطار یک خانواده پر جمعیت و دیدیم که دو تا پلاکارد بیریخت درست کردن و روش یک اسم قشنگ و نوشتن (خدایی خیلی مضحک بود  کل پلاکاردشون)خوب بالاخره بعد از ده بیستا ایستگاه مترو  رسیدیم چند تا بچه رو دیدیم که گلدستشون بود چند پسر ابولحول گنده به مسخره گی میگفتن وعده ی ما عمو پورنگ وعده ی ما عموپورنگ خلاصه توی یک اتوبوس چپیدیم اوه اوه  از زور هجوم جمعیت توی اتوبوس و کمبود اسکیژن داشتیم خفه می شدیم خلاصه رفت زیر پل و و دیگه ماشینا قدم به قدم میرفتن ساعت ۷ بود دیگه خسته شدیم وناامیدانه  پیاده شدیم  تا بر گردیم سیل عظیم جمعیت رو دیدیم که می خواستن پیاده برن و حدودابیشتر از  یک کیلومتری بودن و انگار به نظر می رسیدکه تهران در حال تخلیه شدنه چندنفری از میون اون جمعیت به شوخی می گفتن (کربلا کربلا ما داریم میاییم)دقیقا هم یه چیزایی مثل کربلا شده بودبا این تفاوت که همگی داشتند به سمت عمو پورنگ می شتافتن می گم به قولی عمو پورنگم نشدیم تا اینقدر محبوب باشیم خوب داشتم می گفتم از ترس این سیل جمعیت که نمی دونم این جمعیتی که من دیدم یک اقیانوس مکان هم کم می یاورد تصمیم به بازگشت فوری گرفتیم در طول مسیر که حدود ۷۰۰ متری بود فقط ما بودیم که جهت حرکتمان خلاف دیگران بود به مامانم می گفتم عجب ما اعتماد به نفسی داریما خلاصه بالاخره موفق نشدیم تا با دو چشمان مبارکمون صورت انور عموپورنگ را زیارت کنیمو بعد چند دقیقه به منزل بی هدفانه رسیدیم 

تا بعد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط فاطمه |
جن

                            به نام خالق ارواح

 

 

وسطای سال دوم راهنمایی بود خانم تنیده ور به حج عمره رفت وما یک ماه بی معلم شدیم  البته معلمای دیگه گاهی اوقات می اومدنو سرمون می زدند ولی یک روز ما بی معلم شدیم .بچه ها به پیشنهاد من شروع به صحبت کردند اول موضوع صحبت حرفهای عادی و خوب بود ولی نمی دونم چرا بحث مون به موضوع جن کشیده شد هر کس برای بچه ها یک خاطره می گفت که خلاصه سر صحبت به جایی رسید که یکی گفت من یه چیز می گم که به هیچ کس نگید ما بهش قول دادیم که اگه گفتیم حداقل نام نبریم اون شروع به صحبت کرد و گفت یکی از بچه های مدرسه با جن ها در ارتباطه و بهش کمک می کنن ما باور نکردیم و اون ادامه داد و گفت اونا به شکلای مختلف بهش کمک میکنن و با تغیر چهره برای اینکه کسی نفهمه جوابای امتحانا رو بهش میگن برامون مثال زد گفت اون گربه سیاه رو با چشمای براقش یادتونه سرامتحان علوم  از کنار جلسه گذشت و از در پشت حیاط فرار کرد بعضیا که دیده بودنش مثل من گفتن اره او ادامه داد و گفت قبل امتحان اون دختره به من گفت نتونستم حتی یک ذره بخونم هیچی بلد نیستم وقتی سر امتحان بودم اون داشت ورقشو تحویل می داد ورقش سیاه سیاه بود نمره امتحانشم خیلی خوب بود ازش دلیلشو خواستم اون برای اینکه من دوست صمیمیش هستم بهم گفت گفت جن ها کمکم میکنن ما فهمیدیم اون گربه جن بود چون شنیده بودیم که یکی از چهره های جن ها گربه سیاهه . نمی دونم چرا  حرف اون همه رو لرزوند به شدتی که همه به هم چسبیده بودن کلاس و برای اینکه ترسناک ترشه تاریک کرده بودیم  پرده هارو کشیده بودیم وچراغها روهم خاموش نمیدونم چرا نگاهم به پنجره ی بالا ی تخته که در حال باز شدن بود خیره شدحس کردم یه موجودی داره میاد تو صدای خس و خسشم به جز من کسی نفهمید رفت جلوی ایفون کنار تخته  ایستاد و به من که بهش نگاه می کردم خیره شد به عارفه نگاه کردم با دستش قلبشو چسبیده بود (عارفه بیماری قلبی داره)بهش حس خودمو گفتم ولی شاید اون همین جوری برای خودش تجسم کرد اون گفت منم این حس و دارم دوباره به ایفون نگاه کردم ویک دفعه ضربان قلبم بالا رفت قلبم تیر میکشید و سوز می گرفت نفس کشیدن برایم سخت شده بود سوده به من نگاه کرد وفهمید که حالم خوب نیست ازم پرسید گفتم نفسم بالا نمیاد حس کردم اون موجود داره میاد به طرف من گرما داشت ازش یک نسیم ارومی می اومد نمی دونم چرا ازش ترسیدم و یک دفعه حالم خیلی بد شد یکی داشت پاهامو از زیر می کشید چشم سیاهی رفت صدا های اطراف توی سرم می پیچید و اخرشم قابل مفهوم نبود به سوده گفتم حالم بده صداتونو نمی شنوم اونم حول شدو به بچه ها گفت که صدایی رو نمی شنوه صورتم کبود شد شادی که منو دیده بود از ترس چندین جیغ بلند و وحشتناک  پشت سر هم کشید بچه ها از ترس مو به تنشون سیخ شده بود و به کلاسای دیگه وحتی طبقه اول دفتر مدیر فرار کردند همه جیغ میزدندو می دوییدند به یک جا و وقتی کلاس خالی شد صدایه بلند زوزه یه گرگ که اونو به جز من کسی نشنیده بود اومد و اون وقت معلمای همه کلاسا با تمام بچه های مدرسه که دوست داشتن بدونن چی شده دم کلاس ما جمع شدند از سرما می لرزیدم بدنم درد می کرد حالم بد بود داشتم بی هوش می شدم چند دقیقه بعدخانم اسماعیلی اومد و بچه هارو اروم کرد وگفت خجالت نمی کشید مدرسه رو گذاشتید روی سرتون همه  تقصیرها به گردن  شادی افتاد خانم برای اینکه دیگه سر وصدا نکنیم همه ی بچه هارو برد توی نماز خونه من خیلی سردم شده بود تو راهرو سرم گیج می رفت و هی می خوردم به در دیوارحالم بد بود به زور از جام پا شده بودم کمک می خواستم ولی صدامو هیچکی نمی شنید نیرو نداشتم به زور به پایین رسیدم با عارفه وارد نمازخونه شدیم و برای اینکه کمی  گرم شم کنار شوفاژ نشستم ولی فایده نداشت انگار بدنم سرما تولید می کرد فشارم  بشدت افتاده بود پایین بچه ها سوال پیچم می کردند میگفتند چی دیدی من هم گفتم نمی دونم شاید روح بود خودم هم نمی دونستم چرا اینطوری شدم بعضی ها می گفتند تو از قصد ادا در اوردی که بچه ها روبترسونی زنگ خورد همه بچه ها دوریکی از بچه های اون کلاسی  که حا لش بد بود و توی نمازخونه دراز کشیده بود و همه ی حرفای ما روشنیده بود قول گرفتند که به هیچ کس چیزی نگه و بچه ها به هم گفتن هر کی پرسید چی شده بگین الله اعلم زنگ خورد و یکی از فضولای کلاس رفت پیش خانم اسماعیلی وخود شیرینی کرد و منو لو داد البته خود شیرینیش این بار موثر نبود تو حیاط بچه های کلاسای دیگه ما رو سوال پیچ کردند نگار هم اومد پرسید چی شده ولی اولش چیزی نمی خواستم بگم ولی با هزار تا التماس بهش گفتم رفتیم پیش همونی که به قول دختره با جنها در ارتباط بود  بهش حال وحسم و انچه که دیده بودم روگفتم  گفت تو دیدیش گفتم نه کاملا حسش کردم هیچ چیز نگفت و رفت  سردم بود رفتم روی موتور خونه که ازش بخار داغ می اومد ایستادم تا کمی گرم بشم وای عجب حالی داشتم تا اخرین زنگ همه ی معلمها شادی رو چپ چپ نگاه می کردن حتی خانوم سالونی دبیرفارسی مون تا سر صحبتشو باز می کرد این شادی بد بختو ول نمیکرد.

من تا اون روزهم چین سابقه ای نداشتم حتی به این موضوع اعتقادی نداشتم ولی از اون روز به وجودشون مطمئن شدم هیچکس اینایی که گفتمو به جز عارفه باور نکرد مامانم هم حالتمو رو بر خیال بافی دانست ولی خودم می دونم از اون موقع به  بعد گاهی قلبم می گرفت وبا تنگی نفس همراه بود ولی الان برطرف شده و منم هیچ وقت دلیل اون روز را از پزشک جویا نشدم همون روز وقتی رفتیم بالا به سمت کلاسها احساس شادی ونشاط داشتم انگاریه شانس زندگی جدید پیدا کرده بودم وبعد از اینکه مدرسه تموم شد تو خونه احساس کوفتگی بدن داشتم .

 

 

این یه  ماجرای واقعیه و برای من اتفاق افتاده

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 3:37 قبل از ظهر توسط فاطمه |
خدایا نیاد مدرسه

یه نه ماه به انتظار دیدن تابستون اشک ریختیمو درس خوندیم خوب رسید ولی چه فایده    رفت یعنی داره میره تمام بیکاری ها چت  وبلاگ و برو بچ بیکاری تموم (بی خیال وبلاگ)نمی دونم شاید برای این زود گذشت که خوب گذشت شایدم انتظارم از تابستون بیشتر بود ولی   به هر حال فصل مدرسه داره می رسه دوباره کله سحر با چشمای خواب الود که هنوز تو     رویا های دیشب و شب های پیشش غرقه از جا به زور کنده میشه به جات دوخته شدی   اصلا نیروی کشش داره خوابت می یاد ولی مجبوری  (خدایی می مردن از 10 شروع کنن ) یک ربع به6 پا میشی صبحونه میخوری ولی دریغ از یک لقمه که پایین بره انگاری  گلو تو چسبیدن و نمی زارن چیزی پایین بره حول حول لباس می پوشی و میری سر کوچه به انتظار سرویس مدرسه واقای راننده با ابو طیارش که یک پیکان نارنجی هست میاد و تو دلگ   و دلگ می ری سوار میشی و فنر های از جا در اومده ی صندلی هاش که میره توی تنت تو رو مجبور به کشیدن آی می کنه ولی یواش خلاصه از زور خواب الودگی یه چرت کوتاه میزنی البته انقدر این ماشین میپره بالا پایین که کار اسید معده رو راهت میکنه خلاصه    به مدرسه میرسی و در عالم هپروت می ری تو نماز خونه و امسال که شانس هم شانس نیست قربونش برم ماه رمضون افتاده اول مهر و دیگه عند حال گیری ومدرسه ی ما قران      ختم میکنه وحداقل می تونی یه چرت بزنی ویه کم بیدارمیشی(البته به اندازه یک عدس)

و کلاسا 7 صبح شروع میشن  و این مدرسه ی خوشگل من به دلیل ادم کشی ما رو با تخفیف   ماه رمضون 1 ظهر تعطیل میکنن دیگه سر زنگ اخر امان از یه چیکه دل و دماق و غر های پشت سر هم معلما. خوب بیخیال فقط می خوام بگم تنها معضل برای من در مدرسه     فقط 6 صبح بیدار شدنه.

 

 

خدایا به امید تو  

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط فاطمه |
عشق یه چیزی مثه کشک و دوغه
خوب من اومدم

نمیدونم یه روز به ذهنم رسید بیفتم تو خط عشق عاشقی و میخوام براتون عکس و نوشته بذارم اگه بدتون اومد بگین نیازمند بند کفش هاتون هستیم eshgh hast por darde sar

eshgh hast por darde sar ازدواج خوبه يا بد ؟؟
•  خواص ازدواج براي خانمها
قبل از ازدواج وزن ايده ال با چهره اي بشاش، بعد از ازدواج چاق و افسرده ومنزوي
نتيجه گيري اخلاقي:***** آمادگي بدن درمقابله با روزهاي سخت
قبل از ازدواج ايستادن در صف سينما و استخر، بعد از ازدواج ايستادن در صف شير وگوشت
نتيجه گيري اخلاقي :***** آموزش ايستادگي
قبل از ازدواج تعطيلات رفتن به ديزين واسكي، بعد از ازدواج در تعطيلات شست وشوي خانه ولباس
نتيجه گيري اخلاقي:***** پر شدن اوقات فراغت
قبل از ازدواج نوشتن كتاب شعر و رمان ، بعد از ازدواج نوشتن داستان پرنده در قفس
نتيجه گيري اخلاقي:***** شهرت باد آورده
قبل از ازدواج صحبت تلفني بي محاسبه زمان، بعد از ازدواج اتهام به پر حرفي حتي براي 10 دقيقه
نتيجه گيري اخلاقي:***** حفظ عضلات صورت
قبل از ازدواج رفتن به سفرهاي هفتگي، بعد از ازدواج درحسرت رفتن به پارك سر كوچه
 نتيجه گيري اخلاقي :*****درامنيت كا مل به سر بردن
•  خواص ازدواج براي آقايون
 قبل از ازدواج خوابيدن تا لنگ ظهر، بعد از ازدواج بيدار شدن زودتر از خورشيد
نتيجه گيري اخلاقي:***** سحر خيز شدن
قبل ازازدواج رفتن به سفر بي اجازه، بعد از ازدواج رفتن به حياط با اجازه
نتيجه گيري اخلاقي:***** کسب اعتبار
قبل از ازدواج خوردن بهترين غذاها بي منت ، بعد از ازدواج خوردن غذا هاي سوخته با منت
نتيجه گيري اخلاقي:***** تقويت معده
قبل از ازدواج استراحت مطلق بي جر بحث ، بعد از ازدواج كار كردن در شرايط سخت
نتيجه گيري اخلاقي:***** ورزيده شدن
قبل از ازدواج آموزش گيتار و سنتور و ... بعد از ازدواج آموزش بچه داري و شستن ظرف
نتيجه گيري اخلاقي:***** همدردي با خانوم ها
قبل از ازدواج گرفتن پول تو جيبي از پاپا، بعد از ازدواج دادن كل حقوق به خانوم
نتيجه گيري اخلاقي:****** مستقل شدن

و منتظر باشید

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط فاطمه |
طالع بینی

اگر مشتاق به دیدن طالع بینی درختان هستید بر روی باقی لگد کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط فاطمه |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ